
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم بیا به صلح من امروز در کنار من امشب که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم ...
ادامه مطلب
از در دانشگاه که خارج شدم،تصمیم گرفتم خیابان های اطراف را قدم بزن، 16 آذر، پورسینا، ایتالیا، کارگر، و در آخر، انقلاب..شلوغ ترین نقاط این سرزمین بودند.و هرچه شلوغ تر، خاکستری تر.. هوا بسیار گرم بود. اواخر تیرماه. و من اما بین همه ی آن شلوغی ها، و آدم های خاکستری که از کنارم رد میشدند و بعضی ها هم تلاش میکردند ادای رنگی بودن را دربیاورند، یخ زدم. و تقریباً مُردَم. ____________________________ سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه ...
ادامه مطلب