خرید بک لینک

آن روز صبح خودش را از همیشه مرتب تر کرده بود. کادوی جدیدی گرفته بود که میخواست بی خبر به او بدهد و خوشحالی ناگهانی اش را تماشا کند. این نوع خوشحالی هایش را بیشتر از هر چیزی دوست داشت.

از خانه بیرون رفت.در تمام طول روز و در حین انجام کار، به تنها چیزی که فکر میکرد خوشحالی ناگهانی او و خنده های دلربایش بود. با تمام وجود دلَش میخواست زودتر کارش تمام شود و به خانه برگردد. در مسیر برگشت تمامی جملات عاشقانه ای را که برایش نوشته بود با هیجان زیادی تمرین میکرد.

وقتی که به خانه رسید اما، او در را برایَش باز کرد و بلافاصله او را بوسید و کادویی که برایَش خریده بود را تقدیمَش کرد.

این بار همه چیز فرق کرد، خودش بود که ناگهان خوشحال شده بود.

غافلگیر شده بود.حتی فرصت نکرد جملات عاشقانه ای را که تمرین کرده بود به او بگوید. قلبش از لذت این خوشحالی به تندی میزد. 1 خورده بود و این شکست را بی نهایت دوست داشت.

و به این فکر میکرد که شکست خوردن در اینکه کدام نفر ابتدا دیگری را خوشحال کند، قطعا خودِ عشق است.


برچسبها: عشق سال های دسامبر

+ نوشته شده در جمعه سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:46&nbsp توسط |

برچسب: نویسنده: پارسا اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 10:16

صفحه بندی