دیر آمدی ای نگار سرمست
زودَت ندهیم دامن از دست
بر آتش عشقَت آب تدبیر
چندان که زدیم بازننشَست
از روی تو سر نمیتوان تافت
وز روی تو در نمیتوان بست
از پیش تو راهِ رفتَنم نیست
چون ماهیِ اوفتاده در شست
سودای لب شکردهانان
بس توبه صالحان که بشکست
ای سروِ بلندِ بوستانی
در پیش درختِ قامتَت پست
بیچاره کسی که از تو بُبرید
آسوده تنی که با تو پیوست
چشمَت به کرشمه خونِ من ریخت
وز قتل خطا چه غم خورد مست
سعدی ز کمند خوبرویان
تا جان داری نمیتوان جست
ور سر ننهی در آستانش
دیگر چه کنی دری دگر هست؟
_________________________________
سعدی! ز کمند خوبرویان
تا جان داری...
نمیتوان جست،نمیتوان.....نمیتوان....
نمیتوان.....
نمیتوان...نمیتوان جست../.
*با صدای آن دنیاییِ محمدرضا شجریان این غزلِ دوست داشتیِ سعدی را گوش کنید،تا روحتان از گرد و غبار این دنیا پاک شود.
برچسب:
نویسنده: پارسا اسماعیلی