
عصر کنار دریا،با تمام پرتقال های نارنجی اش،پر از دلهره ای دوست, داشتنی, بودم.هنوز هم وقتی در را باز میکنم و چشمانت را میبینم ، همان دلهره ی دوست داشتنی را دارم. هنوز برای رسیدن قرارمان قلبم میتپد،شاید مکان و زمانش عوض شده باشد، اما با همان سرعت میتپد. هنوز شنیدن صدای تو مابین شلوغی روزها، تنها صدای آشنای قلب من است. هنوز هم چشم هایت برایم معماست، تنها تفاوت این است که بیشتر غرق شده ام....
ادامه مطلب
بعد از گذشت 16 سال و 10 ماه و 10 روز، از تز دکترا دفاع کردم و دوران تحصیلم به پایان رسید. روز سوم بعد از ورود به مدرسه،کلاس اول دبستان، هنگامی که به خانه رسیدم به مادرم گفتم: «چند وقت دیگه باید درس بخونم؟ کی تموم میشه؟» و مادرم گفت «خیلی مونده هنوز» آن روز غمگین شدم،چون فضای تحصیل را دوست نداشتم. و سال های بعد نیز به همین منوال گذشت. بارها از مدرسه اخراج شدم.دانش آموز یاغی و شلوغ مدرسه که هر هفته والدینم را میخواستند. و خب هیچ تغییری در من ایجاد نمیشد. هیچ کدام از آن تنبیه ها روی من اثری نداشت. سال اول دبیرستان قبل از پایان مدرسه به من اعلام کردند که سال بعدی نمیتوانم در این مدرسه تحصیل ک...
ادامه مطلب
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم من رمیده دل آن به که در سماع نیایم که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم بیا به صلح من امروز در کنار من امشب که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم ...
ادامه مطلب
روز اول مهر، حتی اگر نخواهم ساعت شش صبح بیدارشوم و به دبستان بروم، حتی اگر فردا روز تعیین کلاس های راهنمایی نباشد، حتی اگر شروع دبیرستان و استرس آینده ی نامشخص نباشد حتی اگرابتدای تحصیل دانشگاهی نباشد، حتی اگر بدانم فردا تا هر ساعتی که دلم بخواهد میتوانم بخوابم و برای این بی پروایی نیازی نیست به هیچ کسی جواب پس بدهم، حتی اگر کیلومتر ها دور باشم از این خاکِ غریب، و فقط روز 22 سپتامبر باشد، حتی اگر بدانم تمام آن معلم ها و ناظم ها و مدیر ها باهم مرده اند، حتی اگر روی قایق اختصاصی م در میان اقیانوس آرام در حال استراحت و تفریح باشم حتی اگر انسان ها د...
ادامه مطلب
از در دانشگاه که خارج شدم،تصمیم گرفتم خیابان های اطراف را قدم بزن، 16 آذر، پورسینا، ایتالیا، کارگر، و در آخر، انقلاب..شلوغ ترین نقاط این سرزمین بودند.و هرچه شلوغ تر، خاکستری تر.. هوا بسیار گرم بود. اواخر تیرماه. و من اما بین همه ی آن شلوغی ها، و آدم های خاکستری که از کنارم رد میشدند و بعضی ها هم تلاش میکردند ادای رنگی بودن را دربیاورند، یخ زدم. و تقریباً مُردَم. ____________________________ سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه ...
ادامه مطلب