روز اول مهر،
حتی اگر نخواهم ساعت شش صبح بیدارشوم و به دبستان بروم،
حتی اگر فردا روز تعیین کلاس های راهنمایی نباشد،
حتی اگر شروع دبیرستان و استرس آینده ی نامشخص نباشد
حتی اگرابتدای تحصیل دانشگاهی نباشد،
حتی اگر بدانم فردا تا هر ساعتی که دلم بخواهد میتوانم بخوابم و برای این بی پروایی نیازی نیست به هیچ کسی جواب پس بدهم،
حتی اگر کیلومتر ها دور باشم از این خاکِ غریب، و فقط روز 22 سپتامبر باشد،
حتی اگر بدانم تمام آن معلم ها و ناظم ها و مدیر ها باهم مرده اند،
حتی اگر روی قایق اختصاصی م در میان اقیانوس آرام در حال استراحت و تفریح باشم
حتی اگر انسان ها دیگر راحت به آندرومدا سفر کنند و من در کهکشان دیگری باشم
حتی اگر کنار عیسی مسیح و سایر صالحین عالم در باغ های بهشت مشغول لذت بردن از فنا فی الله باشم،
باز هم بدترین روز زندگی من است،
باز هم یاد آور تمام تلخی هاست،
باز هم تنفر از همه ی آن سال ها و همه ی آن آدم ها و همه ی آن فعل های احمقانه ی مدرسه و دانشگاه در وجودم شعله ور میشود.
روز اول مهر، مطلقاً تلخ است.
برچسب:
نویسنده: پارسا اسماعیلی